× __ ×ستاره سهیل× __ ×
اگر خدا آرزویی در دلت انداخت بدان که توانایی رسیدن به آنرا در تو دیده است.
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم راشست ************************ خواب ، رویای فراموشی هاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید : گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است. سحر نزدیک است. سحر نزدیک است.
چراغی به دستم چراغی در برابرم من به جنگ سیاهی می روم گهواره های خستگی از کشاکش رفت و آمدها باز ایستاده اند و خورشیدی در اعماق کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند فریاد های عاصی آذرخش هنگامی که تگرگ در بطن بیقرار ابر نطفه می بندد و درد خاموش وار تاک هنگامی که غوره ی خرد در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند فریاد من همه گریز از درد بود چرا که من در وحشت انگیز ترین شب ها آفتاب را به دعایی نومید وار طلب می کردم تو از خورشید ها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای در خلئی که نه خدا بود و نه آتش ، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومید وار طلب کرده بودم جریانی جدی در فاصله دو مرگ در تهی میان دو تنهایی نگاه و اعتماد تو بدین گونه است شادی تو بی رحم است و بزرگوار نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است من بر می خیزم چرا غی در دست چراغی در دلم زنگار روحم را صیقل می زنم آیینه ایی برابر آیینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم در شیان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر گیسوی توام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطر آلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو ُ من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من سفر می کردم و در آن تنگ غروب یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح دل من پر خون بود در من اینک کوهی سر بر افراشته از ایمان من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر می گردم و صدا می زنم « « « -- « « « سبز برگ درختان همه دنیا را نشردیم هنوز من صدا می زنم « باز کن پنجره ،باز آمده ام من پس از رفتن ها رفتن ها با چه شور چه شتاب با در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تومی رفتم می رفتم تنها تنها و صبوری مرا کوه تحسین می کرد من اگر سوی تو بر می گردم دست من خالی نیست کاروان ها محبت با خویش ار مغان آورده ام من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر خواهم گشت تو به من می خندی من صدا می زنم آی باز کن پنجره را پنجره را می بندی با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها با تو اکنون چه فراموشی هاست چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم من اگر بر خیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد؟؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟؟ چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد دشت ها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانن کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت دشت باید شد و خواند در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ در تو این قصه ی پر هیز که چه؟ در من این شعله ی عصیان نیاز در تو دمسردی پاییز که چه؟؟ حرف را باید زد درد را باید گفت سخن مهر من از جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شور؟؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟ سینه ام آیینه ای ست با غباری از غم تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازد آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد را به فراموشی بسپارد آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد قاصدک هان چه خبر آوردی خوش خبر باشی اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه زیاری و نه ز دیار و دیاری برو آنجا که که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو رو منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که تو دروغی ،دروغ که فریبی تو ، فریب قاصدک ، هان ، ولی راستی آیا رفتی با باد؟ با توام آی کجا رفتی ؟ ای راستی آیا جایی هست هنوز مانده خاکستر گرمی جایی ؟؟ قاصدک ابرهای همه علم شب و روز در دلم می گویند باد کولی ،ای باد تو چه بیرحمانه شاخ پر برگ درختان را عریان کردی و جهان را به سموم نفست ویران کردی باد ولی تو چرا زوزه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان سم فرو کوبان بر خاک،گذشتی همه جا؟ آن غباری که بر انگیزاندی سخت افزون می کرد تیرگی را در دشت و شفق ، این شفق شنگرفی بوی خون داشت،افق خونین بود کولی باد پریشان صفت تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب تو به من می گفتی - من سفر می کردم و در آن تنگ غروب یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح دل من پر خون بود در من اینک کوهی سر بر افراشته از ایمانمن به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر می گردم و صدا می زنم « « « -- « « « سبز برگ درختان همه دنیا را نشردیم هنوز چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟ بی تو مردم ،مردم گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را _ و تکان دادن سر را که - - - من به خود می گویم « جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ بی تو در می یابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی؟ نه،دریغا،هرگز باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی! بی تو من چیستم ؟ابر اندوه بی تو سر گردان تر از پژواکم در کوه گردبادم در دشت برگ پاییزم در پنجه ی باد بی تو سر گردان تر از نسیم سحرم از نسیم سرگردان بی سرو بی سامان بی تو اشکم دردم آهم آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم بی تو خاکستر سردم ،خاموش نتپد دیگر در سینه من دل با شوق نه مرا بر لب بانگ شادی نه خروش بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد و اندر این دوره بیدادگری ها هر دم کاستن کاهیدن کاهش جانم کم کم
چه شبی بود و چه فرخنده شبی آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من این قصه شاد از لبان تو شنید زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان بر در ختی تهی از بار زدن پیوند ی می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست قشه شیرینی ست کودک چشم من از قصه تو می خوابد قصه نغر تو از غصه تهی ست بار هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
در میان من و تو فا صله هاست گاه می اندیشم، - تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن را دارد؛ - زندگانی بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر بر جسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا، با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست می توانی تو به من یا بگیری از من، آنچه را می بخشی من به بی سامانی، باد را می مانم من به سر گردانی، ابر را می مانم من به آراستیگی خندیدم من ژولیده به آراستکی خندیدم - خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت قصه ی بی سر و سامانی من، باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت « ابر باور می کرد من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم،می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را درخور ؟؟ - من چه دارم که سزاوار تو ؟؟ - تو همه هستی من ،هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟؟ - تو چه کم داری؟ -
| Design By : Night Skin |


